تبليغاتX
اندیشه محبوس

قالب اندیشهlocked box

قالب فضای ظرفیتی است که بجوانب فولادینش مسدود باشد و بگنجایش محدود ٬ چون انباشته شود اتساع نیابد و مازاد مظروف بدرون نپذیرد ٬ ا گر قالب گر قادر را ابرام مقصود باشد قالب بشکند یا کج و معوج شود و مظروف هدر رود .

قوالب متنوعند و بیشمار اما کاتب را مقصود ٬ قوالب خاصه « اندیشه زمان و مکان » هدف است و بس .

در سفر باعصار پیشین سری بر امکنه خاصه« در قوالب ادوار و اندیشه »می زنیم و مناظر یافته را بکلک قاصرو بتوان موجود بپرده میکشیم چون قاریان را بخواندن و مداقه عادتی در میان نیست .

گذری سر سری از کرانه حجازها میکنیم ٬ «سرزمین سوخته دلان و مشهد نا آگاهان « کران و لالان و نابینایان و...» جآییکه جز ء به اطعمه واشربه و مجامعت و ... اندیشیده نمی شد و همه زندگی بر پایه غرایز حیوانی مثبوت بود . (اعراب بدوی )

در گذر زمان و مکان باین دیار بود که صنم ها و بتها ساخته شدند ٬ قوالب جدید پدید آمدندو به زیور اسطوره ها و خرافات آراسته شدند تا اندیشه انسان را بچار چوب محبس ذهنی باسارت کشند و النهایه قوالب را بر مفتاح موهومات ببندند و کلیدش را بر ناکجا آباد بیاندازند و خود را رابط نقطه مجهول بنمایانند که هیچکس را یارای سخن در میان نباشد ٬ بحثی بر این گذشته ها و قوالب مرتبط نیست بحث بر سر انتقال این قوالب بر ادوار آتی است ( روزگار امروز ) . قوالب زمان و مکان را با گنجایش مسدود و معینه و مظروف داخله اش بروز میکشانند و ابرام و اصرارمی ورزند که مکان و زمانه را با این همه هیبت و رشد کمالش در آن بگنجانند ٬ گر چه قوالب می شکنند و معدوم میگردند اما مظروف اندرونش زمان و زندگی می بازند واندیشه وخرد (عطیه خالق بیهمتا )را برکود میکشانند تا بگذر زمان گندیده شوند و بامید جوانه دیگر زمانه ببازند و... ( قرون وسطی -حکومت کشیشان ٬ کشتار بنام الله )

در گرایش اذهان بر نوشته های پنهان به امثله ای چند «منقوش بر فحوای متن »توسل میکنم شاید پرده ترس و تشکیک که در وجودم نهادینه شده است بکنار زنم و بمصداق «العاقل فی الا شاره » حق مطلب ادا کنم :

با تکیه بر نا آگاهیهای زمان ٬ بی دلیل و اسناد و شاهد بگفتند و به تلقین و زور و شمشیر بر ذهن مردم بکاشتند که ما پیام آوران خالقیم و دستوراتش بر شما حامل. چون موکل اصل را کس اعراضی نشنید ٬ پیش تاختند و بقربت فامیلی مدعی شدند و خطبه محرمیت بخواندند ٬ امیال و افکار خویش به مطبخ خالق بپختند و بر بندگانش بفروختند تا بنامش خدایی کنند و مخلوق را ببندگی عادت دهند و بدینگونه بود که خالق را نامی بدلخواه خویش برگزیدند ونام بت بزرگ بر او بنهادند که امروز نیز باذنابش بعادت ثانویه جاریست : « پادشاه ظل الله است ٬ مجتهد آیت الله است و ... »

این موهومات بر زمین اندیشه نا آگاها ن « مکان وزمان» بکاشتند و اذنابشان را بر آبیاری آن «باشک جشم بندگان » بیافراشتند ٬ حال کاسه لیسان بار دیگر در صددند ٬اندیشه حجیم ومتحرک زمانه را در قوالب پیش ساخته و متوقف زمان ٬ که تراشه زنگارش بر اندیشه و خرد انسان استحاله شده است در این قالبان بگنجانند ٬ عجیب تر اینکه هنوز نا آگاهانی وجود دارند که مثبوته های عینی را بدور داشته و بر موهومات ابرام ورزند * ( اینان یا بسیار نادانند یا بینهایت کلاش )

اینان زمانی بر ماه صلوات میفرستادند ٬ گردش زمین بدور خورشید را کفر میپنداشتند ٬ اعتلای علم را انکار میکردند و اختراعات و اکتشافات را بر خودیها منسوب میساختند و هزاران موارد مشابه را بیادگار گذاشتند ٬ هنوز میرقصانند ! رقاصان نادان را ؟!moon

بشکنید این قوالب ٬ بیابید خالق هستی را - بیابید خالقی که قادر مطلق است - بیابید خالقی که بی نیاز از کمک بشر است - بیابید خالقی که مسکون دلست - بیابید خالقی که بی نیازاز سجده ساجدان است - بیابید خالقی که در ارتباط بر بنده اش مستقیم است .broken eggs (broken mould)

+ نوشته شده توسط بهرام فرزان در Thu 16 Aug 2007 و ساعت 8 PM |

    تصویر کلمه آزادی

  ( ape :  ( assumed   image of   Freedom  تصویر شماره  «!»

     ۱-   تصویر فرضی از آزادی که همواره بازیجه دست دیکتاتوران و خود کامگان بوده است .

   ۲-تصاویری از خودکامگان  و ضحاکان :   

    تصویر شماره «۳»                                       ثصویر شماره «۲» Hitler's pic     the bigest Dictator

 

 

 

خود کامگان  قبل از بچنگ گرفتن قدرت ٬ دم از آزادی میزنند ووعده های سرخرمن  میدهند ٬ چون بقدرت رسیدند همه چیز را فراموش کرده و بهوای  نفس  اماره خویش  حکم میرانند و اگر کسی را زبان باز شود از بیخ وبن بدرند تا  بسیاه چال  ظلمت بنشانند و بهیچ کس و هیچ فردی ترحم نکنند ٬ آزادی را چون نسناسی بازی دهند و مردم عوام را  بدورشان حلقه کرده  و سر گرم سازند ٬ *ستم را بنام خدا و بخشش را بنام خویش حک میکنند *٬ سگان نگهبان را که از نژاد گرگان و از دسته ددانند    بلانه های نیک جای دهند و بخورد و خوراکشان اهمیت والا گذارند  که از  شبها تا  سحر  پارس کنند  و واق و واق نمایند تا  ضحاکان را بخرناس شب آرامشی بخشند .

      دیکتاتوران چون مارانند ا گر از خویشان نیز احساس خطرنمایند   به پشت پرده ها پاره کنند و  بهنگام  احساس خطر  از خارج ٬ چون گرگان چشم بچشم و رو در رو بخوابند و باجتماع دفاع کنند .

       ضحاکان زاد ولد کنند و چون خود ببار آرند تا میمنه و کبکبه خویش بر دگران نبازند ٬ ضحاکان  مفهوم آزادی را مقلوب و بی محتوا کرده  و بمیل خود تعریف میکنند تا آنجا که  آزادی بیچاره را به مجسمه ای بیروح و ساکت مبدل می سازند وارام بر جای خود مینشانند و فقط بموقع نیاز بدلخواه خویش بیدارش کرده  و بقلاده و زنجیر مهارش میکنند  تا فرصت ریا یی فراهم گردد و بندگان خدا ی را به  دیگر بار  کیش و مات کنند . freedom statue

 تصویر« ۴»  - آرامگاه آزادی 

        قاتل - ضحاکان زمانه

 معاونان قاتلان - ملت نا آگاه و خود فروش

     (بلا نسبت آزادگان و راد مردان بزرگ )

تصویر شماره «۵»             *  بیداری مجسمه آزادی نیازمند قربانی است

باید ما مردم راستین   (نه خود فروشان و نه ددان و خودکامگان ونه... ) بپا خیزیم و پرچم آزادی را بر قله آمال جوانا ن بر افرازیم و ظلمت را از خانه خویش برانیم . « اینست بازتاب  اعمال ضحاکان زمانه ؟»

freedom 's statue wakefulness  needs of sacrifices

+ نوشته شده توسط بهرام فرزان در Mon 13 Aug 2007 و ساعت 7 PM |
the curtain or veil of sanctification no:1

    مقدمه :    آنگاه که خلاء اندیشه بر جمع  مستولی شود  در پی صنم شوند چون ساخته  شد٬ غالیان  بتکرار اوصاف عدمش پرداخته تا عادت شده و بگذر زمان  مقدس شود  و از همینجا ست که اذهان جمعی  در محبس تقدیس گرفتار آید و رهایی از آن هر گز میسور نگردد .  

         *خلاء اندیشه و ساخت صنم و تکرار دایم ٬ بگذر زمان عادت و فرهنگ شود و بتقدیس مبدل گردد و بنقطه ای رسد که هیچکس را یارای کوته نگری  در باره اش میسر نشود و بدین مرخله است که موهومات بپشت پرده ها مقدس شوند و پایدار گردند . « تقدیس عصاره غلو است »A Shrine's  Building  show               ۱- مقبول فلسفه  شرع است که مزار باید  همسطح خاک باشد که  نما دینش  مزار مبارکه پیامبر (ص) است  ٬ این همان تقدیس است که سوار بر مرکب  غلو  پیش میتازد  تا اصل را باذهان جوان مورد سوال  باشد  و چون زبان بگشایند تکفیر شوند و محارب خدا گردند  چون زیور سفره غالیان را بمخاطره اندازند.                          no:2

         « با احترام خاصه بر شخصیت خفته بر این بارگاه زرین ٬ باید گفت که غالیان دسترنج مردم فقیر را بدین گونه بتاراج داده و برای ارواح اهل عصمت عذاب می آفرینند .

        Curtain of a show place   ۲-  فرق بین پرده ها:

  این پرده پشت خویش بنمایاند و قضاوت ابصار بجان و دل بستا ند و چون شفاف است خود بداوری خلق بگذارد این پرده حود به پیش دریده است ٬ دریده  را دریدن نشاید ٬ بایست درید آن پرده را که پشت خویش ننماید و در ظلمت خود مردم بیچاره بنشاند .

      ۳-پرده تقدیس فقط بشکل پرده ها  نیستند هر حجابی  ( انواع لباس ٬ محاسن ٬ کلاه و...   )  که حاجب  خانه ظلمت شود پرده تقدیس است « دستار و ردا و عبا و کلام و کتب از هر نوعی که باشند ... »چون  حجاب خاصه  برتری جویانند  که خویش را بندگان مقرب خدا دانند نوعی پرده های تقدیسند   .   کلام امام و رهبر و لیدر را بنگرید که بتعداد حروف هموزنند و بمعنا مشابه ٬ اما کلمه امام را قداستی فزون در نهاد است بر دیگر کلمات  ٬ واین فزونی همان تقدیس است عصاره غلو  غالیان .

      القصه : گربخواهی خویش را از محبس ذهن و ظلمت تقدیس برهانی بناچار باید پرده تقدیس بدرانی والا  همواره بدین جهل و ظلمت بمانی بمانی .

 

 

                                                                                                        no:3

+ نوشته شده توسط بهرام فرزان در Sat 11 Aug 2007 و ساعت 5 PM |

« من قربانی فرداهایم ای مردم نا سپاس »

من دانشجویم ٬ تارک دنیا و صفای آسمان ها ٬ عاشق وطن و ملت ٬ داد بر بیداد و فریاد بر نا خدایان٬ فرمانبر نداهای وجدان .

«من قربانی فردا هایم ای مردم ناسپاس »

بخلقتم ٬حواس پنج بداد ند و بتوان اندیشه ام بیاراستند تا احساسم بقدرتش ادراک و بیداد گران را رسوا کنم .

« من قربانی فرداهایم ای مردم نا سپاس »

من هیمه آتش اندرون پدران و مادرانم ٬ من خاکستر آ تش درون هموطنانم ٬ بمیلاد مرده ام بعزم رسوایی نا خدایان زنده ام .

« من قربانی فرداهایم ای مردم نا سپاس »

تنم به پیت روغن و سور سات شام و نهارت ٬ ببازار نا خدایا ن چوب حراج زدند و چون برده زنگی بر غل وزنجیر به زندان پشت خانه ات باسارت بردند.

«من قربانی فرداهایم ای مردم ناسپاس »

من نمرده ام ٬چون هنوز به درون ضجه های مادر پیرم زنده و بناله های دلسوزش در نوازشم و ببار سنگین دل مردانه پدر بظاهر خاموش .

« من قربانی فرداهایم ای انسانهای خاموش »

من میروم ای معشوقان خاموش ٬ خدا حافظ ٬ خدا حافظ .

بپا خیز و بپا خیز٬ بیداد گران را بدار آویز ٬بجرم قتل فرزند خویش .

« بیاد دانشجویان شهید و زندانی »

+ نوشته شده توسط بهرام فرزان در Wed 8 Aug 2007 و ساعت 8 PM |
 

آخو ندک چیست ؟ جانور راست بالی است که بمو قع نشستن پاهایش را طوری نگاه میدارد که گو یی در حال دعا و نیا یش است این جانور از حشرات دیگر تغذیه میکند تا بزندگی خود ادامه دهد ٬ ضمنا نسبتا بو ی متعفن و دل آزاری دارد .

متن :به عنفوان جوانی که در سیکل اول دبیرستان تحصیل میکردم فرصتی یافتم لحظاتی در خدمت میهمان عزیز پدرم که یک روحانی یا ملا بود بنشینم ٬ از غیبت پدر سود جسته وسوالی از میهمان بنمودم که فی البداهه بذهنم خطور کرده بود و آن اینگونه بود :

حاج اقا ٬ اگر کلمه آخو ند را به «ک» تصغیر مزین کنیم آخو ندک شود که نام جانور بالدار عجیبی است و آنگاه در و صفش شرح بالا بگفتم و رابطه این و جه تسمیه را سا ئل شدم ٬ گر چه امروز بقبح سوالم واقفم و لی از عکس العمل وی در مقام یک روحانی هنوز هم رنجورم ( خدایش رحمت کند ) : سبب شد نفرت ازین لباس بذهنم ملکه شود و گریز از مو یداتش دایم گردد «تا بسن ۲۶ سالگی » که دانشجو ی شدم ٬اذعان میکنم بمقطع سنی فوق بهیچ چیز اعتقاد نمی ورزیدم و از هر چه متدین و دیندار بیزار بودم تا اینکه برسم زمانه و بتشو یق دوست نیکی « که بعد از انقلاب ۱۰ سال بزندان بود » در مراسم سخنرانی استاد تقی جعفری «علیه الرحمه » شرکت بجستم بحث چنین بود :

« اثبات وجود خدا » - استاد صغری و کبری بچید و بمثالهای ساده «اثر و مو ثر » ا ذهان مخاطبان بیازرد . «نظر آنروز من است » ٬ در پایان از مخاطبان خواست در دفتر استراحتش جوابگوی سائلان باشد من هم یکی از آنها شدم ٬ نه بخاطر تکمیل نا یافته ها یم بلکه دنبال فرصتی بودم استاد را نزد طرفدارانش بسخره کشم و نفرت درونم را بر این لباس و شکل و شمایل آرام بخشم بدین جهت شکل پرنده خاصی بر صفحه کاغذ بنمودم و از وی خواستم که این چه نوع پرنده ایست ؟ فرمود نمیدانم ٬ گفتم چرا ء ؟ فرمود چو ن هر گز آنرا ندیده ام ؟ گفتم پس از اثر٬ مو ثر نتوان شناخت ٬ اینهمه تمثیل مشابه که بر ما خواندی و راندی ٬ خود بر بادش دادی و اضافه کردم چگونه میتوانی با صغری و کبری چیدن عدم و نیستی را « خدا » مثبو ت سازی ! دست بر شانه ام گذاشت و بصدق دل و نوازش پدرانه بگفت ٬ تا اینجا حق با تو ست ! میتوانم ترا بخانه ام دعوت کنم تا ساعاتی ببحث در این موارد بپردازیم : گفتم نه ! من هر گز باملایان همصحبت نشو م من این قوم را ضد بشر میدانم و خود را در فراقشان ایمن . بهر حال ٬ بصداقت و مهر و صفای و دانش و جلالش دل باختم و در قبال منطقش تسلیم شدم .

مدتها بصدق دل در محضرش بودم  ٬ هر بار که میگذشت  ببار دگر شیفته تر میشدم  تا جایی که از مریدان خالصش گشتم و بتداوم در سخنرانیهایش شرکت جستم ٬ استاد علاوه بر تبحردر علوم  متا فیزیک  ٬  بعلوم روز نیزبحد اعلی واقف بود حتی در فیزیک و شیمی و امثالهم تبحر بسیار داشت ٬ علاوه بر اینها استاد روانشناس حاذقی بود و با تکیه بر این دانش تجربی بود که  در جوانان نفوذ بسیار داشت و روحیات آنان را بتناسب و تسهیل  میشناخت ٬ آنگاه که همه این موهبتها  را با فروتنی ومهر پدرانه و صفات نیک انسانیش در می آمیخت براحتی  در مغزهای آهنین     نافذ میشد تا فرصتی فراهم نماید و بهدایت بپردازد .   القصه من جهال  زمان در قبال براهین مستدل و دانش بیکران و نفوذ کلام و مهر انسانیش بباور متقن رسیدم و خالق خویش بصدق باطن و بعلم  آموخته خویش بشناختم  واین لطف خالق و همت استاد بود که توانستم از ظلمت نجات یابم  .  «   رحمت بیکران خدای بر او باد »

 قصه کوتاه کنم و عصاره کلام بگویم که :  ( عالم   تواند ملا شود ولی ملا هرگز عالم نشود )- «اندیشه متفاوت :  عالم   و عالم نما »

+ نوشته شده توسط بهرام فرزان در Fri 3 Aug 2007 و ساعت 8 PM |

imprisoed reflection &Mental's poisons

به سن تمیزم ٬ خویش بر زندان زندگی یافتم و خود را اسیر در دام قیودات مذهبی و فرهنگی و قومی بدیدم چنانکه بروزگار عمرم هرگز نتوانستم افکار خویش باز گویم و بر نا یافته هایم پاسخی بیابم و بدین دلیل در سکوت اندرونم بسوختم و خاکستر شدم تا امروز در ورطه فنا بنشستم .

هر گز چون آزادگان نزیستم ٬ چون آزادی ندیدم ٬ بل روز ها بکشتم و بکشتم تا بقالب اذهان دگران بگنجم و چنین بود که از من زندگی بربودند و خود مطابق رضایت دل" زدند و بردند و رفتند"

من بهرامم "با اندیشه محبوس" ٬ بدرازای عمرم بزندان اذهان به غل و زنجیر م کشیدند و درها برویم ببستند ٬ من بتولد مرده بودم ولی هنوز بتاسف دم می زنم ٬ عجیب نیست ! بهرامان کثیرند که بتولد مرده اند و خود غافلند و چون آمیبان میخورند و دم و بازدم دارند ودر محبس ذهن "ندانسته " خوش و مسرور و صنم خویش را شاکر ند.

عجب خلقتی ! ؟ " دو رو یه است و سکه را ماند " تو شاهی و من خط ٬ تو میلادی و من مرگ ٬ تو آزادی و من برده ٬ تو صانعی و من مصنوع ٬ تو حاکمی و من محکوم ٬ تو آکلی و من ماکول ٬ تو جابری ومن مجبور ! چرا چنین ببایدو مرا اجبار وتکلیف بسپاس ؟

(چه فرقی است این سپاس را با ناسزا ؟ در اندیشه محبوس ما . )

( این مطلب در ارتباط با عنوان بلاگ نوشته شده است .)

+ نوشته شده توسط بهرام فرزان در Thu 2 Aug 2007 و ساعت 1 PM |