* مرا صداقت ذات عیان باشد که وساوس «وسوسه ها»باطن بصراحت بنمایم و از اهل دانش مدد خواهم ، گر ترا توانی در کار است ، یقین مددی بر درمان است ، پس بجوابت مضایقه نکن ! گر چنین کنی معصیت بدرگاه آفریدگار است .
« ارزش هر کلامی بمفاهیم نیکوی آن وابسته است »
پیش گفتار :
کلام آنگاه ارج دارد که مفاهیمش بطور عام قابل دریافت بوده و جهتش در بهبود رفتار و کردار و ایجاد تحول بهینه در زندگی حَیَوان موثر باشد و الا کلامِ پوچ است حتی اگر منسوب بنقطه مجهول و مقدس باشد ! پس کلامی که منسوب بر آفریدگار باشد ،باید بمفهوم ، کلامی پر مغز و محتوا و نیکو بوده و بتواند در ظرف خرد انسان سلیم بوسع و تناسب بگنجد زیرا اگر آفریدگار را دهش وبخشش ابزار تشخیص و تمیز « خِرد و سایر قوای همتراز » ناکارنماید در صٌنعش اشکال پدید آید و بخام دستی محکوم شود که این هر گز در شان آفریدگار متصورنباشد !
گفتار اول ــ « گزینش دین باید آزاد باشد»
چون به پیشین نقطه رشد «صِغَر سن» ، انسان را قوای ممیزه کامل نباشد پس او را حق گزینش تا بدین نقطه ، از پیش مسلوب شود و انتخاب طرق و شرایع مستقله میسور نگردد و در ظرف عقلانی هیچ موجودی نگنجد .
پس چون انتخاب دین بتوارث و یا تحت تاثیر نیاز هاو اجبار های مرتبط بخانواده و محیط ، بنقطه پیشین رشد اتفاق افتد ، بذات مشکوک نماید و حق گزینش از انسان برباید ، این خود تجاوزی نرم و آرام بتاثیرقدرت و جبر ، بر حریم آزادی بشر است که پروردگار را از آن بسیار حذر است !
* « اگر من در انگلستان بدنیا میامدم ، امروز یک مسیحی و اگر در چین ، امروز یک بودایی بودم ، چون بایران زاده شده ام مسلمان اثنی عشرم و دینم را از پدر بی پدرم میراث برده ام ، پس کجاست این حق انتخاب و این آزادی افرینش من !؟ »
* « گر بنفطه رشدم گزینش کنم راهم ، بزنجیر بندند پایم و بر عدلیه الله حکم کنند بر جانم ، پس کجا من آزادم !؟ مَنها بتولد مرده اند و خویش ندانند ؟ پس چرا باید شاکر الله باشند که نزایانده همه را میرا نده است !؟»
گفتار دوم ــ « دین چیست ؟»
دین در لغت بمعنای آیین و کیش است « دستور و روش رسم و عادت ، سنت »، وبفرهنگ عامه بمعنای اسالیب و روشها و فرامین مقدس الهی است که بهینه و با هدف زیستن را رهنمونست «تامین جمعی رفاه و سعادت بشر » ، گر این صفات بر این مفهوم مقبول افتد ! دین باید متحرک باشد و از زمانی بر زمان دگر بالاجبار متغیر شود و با نیاز روز منطبق گردد گر چنین نباشد دگر دین نیست بل توقفی بی انتها و اسالیبی ایستاءو بی مقصود ، بسوی مقصد نا کجا آباد است که نیل بکمال را عقیم وسترون کند وپوچی را آرایه جمالش نماید !
* حافظان مفاهیم شریعت و تاریخ دین و مدعیان الوهیت آن و پیرو ان وابسته ، دین را قداست بسیار قایلند و آنرا با واسطه بنقطه مجهول واصلند وهریک بر آن نقطه ، نامی نهند و باذهان خود اوصاف و تصویری بر او برگزینند و همواره جاودانه اش تلقی نمایند «خدایان ادیان » ، این بظرف خرد یعنی قوه ممیزه انسانی که هدیه آفریدگاریست هر گز نگنجد و بدین جهت خرافی و بی اساس نماید و خود را نزد اهل خرد بسخره بکشاند و در پناه ساده لوحان و جُهٌال سنگر دفاع بگشاید و بزیر پرده قداستِ بافته ناسوتیان ، هر گز خود ننماید .!
*منتجه اینکه ، با توجه باوصاف مرتبطه ، دین هرگز نتواند لا یتغیر و متوقف بزمان باشد و یا اینکه از مکانی خاص ، بقصد مکان دگر متولد شود ، این با مفاهیم ، روش و عادت و سنت و نیازهای یک جامعه خاص ، که بومی و زاده مکانِ زیست خویشند ، بصورت تام در تضاد خواهد بود .!
گفتار سوم ــ «تضاد بین خِرَد و باور چیست ؟»
۱- خرد قوه ممیزه ای است که بقالب تناسبات و لازمات و ملزومات خلقت هستی و بقدرت آفریدگار بمثابه ابزار تشخیص ، ببشر اعطا شده و او را بدین هدیه بر سایر موجودات رجحان بخشیده است ، گر چه خرد را با عقل تمایز بسیار مشکل است اما تفاوتها بین ایندو ا فزونتر است :
* عقل مجموعه دانش و اطلاعات مکتسبه از محیط زیستی است و در تشخیص رویداد ها ، بیشتر بقدرت انطباق و مفایسه و تشبیه و ارتباطات متکی است ، در صورتیکه خرد بقوه ادله و استدلالات ، بداوری رویداد ها می نشیند «مدد عقل و سایر قوای لازمه مد نظر است » و رویداد ها را تحلیل و تجزیه کرده و پاسخ آنها را در می یابد و از تصور بتجسم سائق میشود ، خرد در مرتبه اول خود اقناع و پویا است و بمنتجات اشتباه داناست .
« افتراقات بین خرد و عقل مشابه تفاوتهای بین تعلیم و تربیت و آموزش است »
۲- باور نیز چون خرد ، عطیه آفریدگاریست اما تفاوت بین ایندو بسیار است . باور برشد اوهام باطن وبه بستر نا آگاه اذهان متولد میشود و بتکرار و استمرارش رفعت می یابد و تا بدانجا می تازد که خرد و عقل را در سایه اش ناتوان کند و حتی مُنکِر شو د،و این اولین خسران باور است . باور پاسخ دل را بغیبت خرد پذیرا شود و آنرا چون اشکال وافعی باذهان خود تجسم نماید و علاوه بر اینکه هر گز بر خطایش واقف نشود بتاسف بر آن ابرام نیز میورزد .
*( باور ــ مُسٌکن باطن نا آگاها نست و بقربت وافعیت ها بی بهاء است ! )
* ( خرد ــ تصورات اذهان را بواقعیت کَشدو آنرا بصحن زندگی در آمیزد .)
گفتار چهارم ــ« ویژگیهای اصلی کلام حق چیست !؟»
هر کلامی از هر کسی ، بهر جای و مکانی ، از هر دین و مذهبی و بهر زبانی و ... ،که نیک باشد و در مسیر اهداف مقد س لازم بنشیند و بشر را بسوی بهینه زیستن وبا هم بودن و کمالات بکشاند کلام حق است .!
« آفریدگار را نسبت سخن گفتن بسبک بندگانش ، تنزیل جاه و مقام اوست »
« آفریدگار را خلق واسط بین مخلوق اشاره بر ضعف وسستی توان اوست »
* کلام حق را ویژگیهای خاصه باشد ، پس کلامی که در خلاء این ویژگیها زاده شود کلام حق نیست .!
« چند ویژگی مفروض بر کلام نیک »:
فصاحت ، عامیت ، حفظ معنا وباطن ، احساس مثبت ، توان تطبیق با حرکت زمان ،مهر باطن ، هدف مطهر ، صفای ظاهر ، دلنشین ، توان تسخیر باطن ، ارزش پایدار ، اجتناب از تفرقه و دسته بندی ، حذر از القای ترس و اعمال زور ، دوری از منیت وتبری از ریب و ریا ، حذر از مستثنیات و پویایی و تحرک و تعقیب کمال و غیره ... .
گفتار پنجم ــ « منتجات داوری خرد
»ادیان ، اسماء خاص و رایج زمانه بر آفریدگار نهادند تا مُسٌمی را در حیطه تملک خویش بدارند ، یکی آنرا x و آندگر y و این آخری z اش خواند ند و بر او خانه ای از گل بساختند و بندگانش را بر دیرک های آن بزنجیر بستند،و بدین گونه افریدگار را بین خویشتن خویش تسهیم و تکه و پاره کردند تا پیروان مظلوم را بجان هم انداختند و آب صاف گل آلود کردند تا ماهیان را فقط بتور خویشتن صیاد شوند .!!
اسطوره ها بساختند و بر هیبتش ببافتندو بنقطه مجهول المکان جایش بدادند و در کنارش اعتبار خرد را بسفسطه بباختند تا هیچکس را بی واسطه با او ارتباطی میسور نگردد ، خود سوار انکر الا صوات شدند و بغیبت مردم ، ایستاده بر جا ، بر عرش اعلی رفتند و شبها وی را بندیمی خود بر گزیدند و تناقلات عرش را بغیاب بندگان تناول فرمودند و ببرگشت بر مردم بینوا ، سوغات آنچنانی بیاوردند که تا امروز بانبار اذهانشان بیفایده تلنبار گشته است .!!
یکی اورا لم یلد و لم یولد خواند و آندگر لباس دامادش بتن نمود وبرسم روزگار بندگانش ساقدوشی بر او فراهم کرد و شب زفافش را بوجود ینگِه عروسش بپا داشت که کسان و نا کسان را حرف و حدیثی بمیان نباشد ، سومی جار بداد که غیر از قومش کسی را با او ارتباط ، میسر نشود .!!
کل این کلام را حکایت بر آن شد که هر رسول و نبی را باسماء منفصله « الله » خاصه پدیدار گردد و چون سلاطین بر بندگانش امر و نهی نماید و بانواع جزیه ها ، رعایا ی خودی را هادی شود «کنیزان و غلامان » ، بدینگونه بود که تخم کینه بکاشتند و بندگان را بهزاره ها روبروی هم بداشتند .! « کلمات کنیز و غلام از تکیه کلامان الله است»
یک تصویر ذهنی از آفریدگار :
بجمع اجزای کل هستی همه جا گسترده بر بن همه چیز هستی بوحدت ریشه دوانده و کل اجزا ء را بنظم ونظام خاصه بمحور خود گردانده و هر جز را بباطنش ابزار لازم و ملزوم بنموده و در جمع اجزایش بگروه های مشخصه ارتباط درون منظم فرموده و کل هستی را بارتباطات درون و برون هماهنگ و منظم ساخته است ، قادر مطلق وبی نیاز از همگان است .!
بنظمش شُبهه نیاز ، مُنکَر است ــ ادعا ی خاصه بوصلش تهمت و قربت ویژه اش کفر است ــ
بپرتو هُورَش انوار بیافشاند ، بلحن پرنده گانش سخن راند ، بشکفتن گلهایش بخندد وبخنداند ، بسبزه ها ی گسترده اش امید زاید ، بعطایایش همگان رهنمون شود(خرد و سایر قوای لازمه ) ، بمهرش دل رباید و آرام بخشد ، بترس و هراس نقطه امید گردد ، و ... و النهایه بدگر شگفتیها ، فدرت ذراتش بنماید وفریاد بر آرد که مرا با خلق خود روابطی مستقیم است و بس و واسطی در کار نیست .!
* در باکس ادامه مطلب ، در ارتباط با نگارشم ، سُوَری از قرآن مجید زیور و زینت این مسطوره شده است تا بستر قیاسی بر قاریان عزیز فراهم شود .!
ادامه مطلب







