« مرد بمنزله نثر خلقت و زن نظم آنست » "ناپلئون "
مادرم ،معشوق جاودان بر سرم ــ عزیز دل ناخدای روح و جان و تنم
دخترم مظهر عشق و گرمای تنم ــ چهر زیبایت است غنچه باغ عدن
خواهرم پارهء تنم تک یادگار مادرم ــ دلسوزو شریک دردو غمها ی دلم
پیش گفتار :
زن همان "مادر و خواهر ، دختر و همسر من و تو" ، عاشقه ای که ناتوان جانداران را بزیر بالهای گرمش و شراره مهر بی پایان قلبش در پناه جان میگیرد و زندگی خویشتن را عاشقانه فدا میکند .!
زن همان مربی عاشق و دلسوز که در سینه ظلمت شب ، خواب بر خود حرام می کند و با عشق آسمانی ونوازش دست ، من و ترا آرام می کند .!
زن همان فرشته ای که شیره جانش هدیه بر من و تو میکند ، لحظه هایش بی اضطراب من وتو سر نمیکند ، زن همان پروانه ای که گِرد شمع معشوق در طیرانست ، زسوز دل قطرات اشکش در فورانست ، زن همان مادر دردمند که از سوز عشقت دردهای دلخراشش در بند است.!
زن همان مادرم، لا لایی خوان جنب بسترم ، جاودانه عشقِ سرم ،زن همان دخترم غنچه زیبای باغ عدن ، زن همان خواهرم شریک غمهای دلم ، زن همان همسرم ، همره درد و غم زندگیهای بدترم .!
زن همان طبیب جان جانان ، که بوسه پاکش میکند آلام دلها درمان !، مرهم بوسه مهرش دوای هر درد است ، شرر مهر دلش بذر جاودانه عشق است ، اشک دیده اش آب زلال بهشت .!
ادامه مطلب
